بدون عنوان
حرف تو هفته 38 هفته و 2 روز با خدا
خدای بزرگ سلام امروز 38 هفته و 2 روزه که افاق تو دلمه و تو نگه دارش بودی و همیشه ازت سپاسگذارم این روزا خیلی برام سخت میگذره اما دلم نمیاد که یروز افاق زودتر از موعود دنیا بیاد .میخوام تا هفته 40 دقیق تو دلم بمونه و همینطور حرکاتشو تو دلم حس کنم و افاق بیشتر تو دلم بمونه. دیروز که دکترم گفت زودتر زایمانت میکنم . گفتم نـــــــــه گفت خوب اگه بچه نچرخه مجبوری سز شی گفتم خدا کمک میکنه . خدا جون کمکم کن لطفا دوست دارم دخترم رو من تنها بیشتر لمس کنم و حس کنم . میدونم وقتی انشا الله به سلامتی دنیا بیاد افاق برای همه میشه. برای بابا حسینش و بابا بزرگا و مامان بزرگاش میشه . برا دایی ا و عموهاش میشه برا خاله ها و عمه اش می...
نویسنده :
افسانه
1:30
تیکر 38 هفتگی
خدایا شکرت دخترم وارد 38 هفتگی شد ممنونم ازت خدا جون دخترم الان باید قدش حدود 48 سانتی متر و وزنش حدود 2900 گرم باشه ...
نویسنده :
افسانه
15:19
شمارش معکوس شروع شد
بدون عنوان
خدایا ارزویی جز سلامت دخترم ندارم سلام دختر عزیزم .امروز اومدم برات از این روزای آخر که تو دل مامانی بنویسم تو فقط 25 روز مهمون دل مامانی و بعدش انشالله به امید خدا دنیا میای و مهمون خونمون میشی . چقدر دلم از گفتن اسم مهمون میگیره . فکر اینکه لحظه ای پیشم نباشی آزارم میده .و غصه تو دلم میاره . وای خدایا چرا از الان به اینده به 20 -25 سال دیگه دارم فکر میکنم دخترم این روزا مامان جون خیلی سنگین شدم همیشه وقتی دوستای نینی سایتم - خاله های نینی سایت و میگم وقتی تو امضاهاشون مینوشتن ما قراره پنگوئن شیم اسم پنگوئن برام مفهومی نداشت . میگفتم واااا خوب شکممون بزرگ میشه چه ربطی به پنگوئن داره . تازه گیا ربطشو فهمیدم از وقتی که هفت...
نویسنده :
افسانه
3:41
هفته 37
خداجون بزرگیت و شکر دخترم شکر خدا هفته شد خداجون ممنون که مراقبمونی فقط هفته تا روز دیدار باقی س دخترم الان باید یه چیزی حدود 48 تا 50 سانتی متر قدش باشه و وزنشم حدود 2800 امیدوارم توپولی تر باشی گلم ...
نویسنده :
افسانه
3:24
عقش دردناکه دخترم
دخترم امروز برای تو مینویسم سالها بعد وقتی قد کشیدی و خانوم شدی دلم میخواهد تو را از همه ی دور کنم دلم میخواهد نگذارم از خانه بیرون بروی دلم میخواهد رنگ آفتاب را فقط در حیاط خانه ببینی دخترم میدانم از من متنفر میشوی میدانم مرا بدترین مادر دنیا میدانی اونوقت میدانم ... خوب میدانم اما دخترکم میترسم وقتی که سنت هنوز دگیر احساس است و منطق نمیشناسد عاشق شوی و دخترم عاشقی درد دارد بمیرد مادر و درد آنروزهایت را نبیند .... آخه مامان جون من عاشق شدم و هر روز و شب از عشق دارم میسوزم نمیخوام تو این روزار و ببینی ...
نویسنده :
افسانه
23:52


