آفاق آفاق ، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 1 روز سن داره

زندگی دوباره مامان و بابا

سلام به گل مامان

1392/9/11 1:32
نویسنده : افسانه
282 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به نینی خودم

سلام عزیزم میدونم مدتی بیوفا شده بودم و نمیومدم اینجا آخه نت خونه قطع بود برا همین ....

عزیزم یه عالمه خبر خوب دارم

اولی اینکه منو بابا الان تو خونه خودمونیم روز پنج شنبه ششم تیر 1392 اسباب کشی کردیم و دومی اینکه

 

یه خبر خیلی خوب روز 30 خرداد به همه دادم خبر اینکه.....

 

موقعی که از اومدنت ناامید شده بودم. تو تو دل مامان اومدی .نیشخند میدونی چرا ناامید اخه کمر دردای شدید داشتم قبلشم با بابایی و مامان بزرگت و بابابزرگت رفته بودیم شمال نمیدونی اونجا چقدر ورج ورجه کردم چقدر بالا پایین پریدم چقدر شلوغ کاری کردم چون اصلا فکرشو نمیکردم تو تو دلم نشسته باشی وقتی که 28 قراره پرم بود وقتی دیدم خبری ازش نشد به خودم گفتم حتما شب میشم .مژه ولی شبم پر نشدم گفتم خوب یه روز اینور اونور فردا حتما حتما میشم خیال باطلولی بازم نشدم کمی نگران شدم نکنه مشکلی پیش اومده که من پر نمیشم .تو خونه بیبی چک 2 تا داشتم گفتم صبر میکنم اگه تا فردا نشدم یه دونشو امتحان میکنم . اونروزم خبری نبود ولی علایمش بوددددددددد .همین منو از امتحان کردن بیبی چک منصرف میکرد . پنج شنبه وقتی صبح بیدار شدم دلو به دریا زدم بعد از خونده دعای فرج و چند صلوات رفتم که .............افسوس

 .

.

.

.

.

 باورم نمیشد بیبی مثبت شد

 

.دقیق تر نگاه کردم اره خواب نبودم چشمامم تار نمیدید 2 خط افتاده بود ولی من کمر درد داشتم علایم پر داشتم بازم نخواستم باور کنم


صبر کردم گفتم شاید اشتباه شده  بعدازظهر بشه دومی رو امتحان کنم خیال باطل

 

خداروشکر تو واقعا تو دلم اومدی قبل اینکه ما اسباب کشی کنیم ممنون که به حرفم گوش دادیقلب

 

بابایی میدونی چطوری فهمید من نمیخواستم بهش بگم الکی بهش گفتم پر شدم.دروغگو

من همش فکر میکردم بابایی با آمدن تو مخالف باشه هیچوقت روی خوش به اینکه میگفتم بچه دار شیم نشون نمیداد .

 

مامانی جونم دروغ نمیخواستم بگمدروغگو خیلی مصلحتی بود میخواستم سوپرایزش کنمشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

 

که البته نزاشتنمنتظر

 داشتم از خوشحالی آمدن تو پر درمیاوردم. نمی تونستم این رازو با خودم پنهون کنم چون بهترین خبری بود که میتونستم به همه بدم . ولی نمیتونستم به بابات بگم چون هم اضطراب داشتم هم خجالت میکشیدم خجالتاصلا دوست داشتم یه جوری بهش بگم که مات مات منو نگا کنه ...برنامه خاصی نداشتم برا خبر دادن ولی اون روز نمیتونستم بگم پس باید خوشحالیمو با یکی سهم میکردم ولی چطور و به کی باید میگفتم ...داشتم از خوشحالی دیونه میشدمشکلک های شباهنگShabahang به بابایی گفتم میخوام برم خونه مامان بزرگت منو برد و از اونورم رفت سرکار آخه اون هفته شب کار بود بابایی که رفت خیالم راحت شد احساس میکردم ازبرق چشمام خوشحالیمو و البته دروغمو بخونه.شکلک های شباهنگShabahang

 

میدونی آخه مامانت دروغگو خیلی بدییه زود خودشو لو میده

 

ولی نخواستم ایندفعه خودمو لو بدم اون که رفت روم نمیشد به مامان بزرگتم بگم تستارو تو دستمال گذاشته بودم و دادم به خاله یاسی وقتی باز کرد اول متوجه نشد بعد یه جیغ بلند زدتعجب و رفت به مامان بزرگت اینا گفت از خجالت داشتم آب میشدم همشون یه جوری نگام میکردن خاله نازتم اونجابود با ابوالفضل جون نمیدونم اون لحظه باید چیکار میکردم دست و پامو گم کرده بودمشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

همشون بهم تبریک گفتن یه جوری همشون شکه شده بودن خاله یاسی از مامان بزرگت شیرینی گرفت.

پرسیدن حسین میدونه من گفتم ن ن ن نه ناراحتهنوز زوده بدونه میخوام سوپرایزش کنم از خود راضی

 اونشب اونجا خوابیدمو فردا صبح بابا خونه آمده بود وتنها خوابیده بود خاله یاسی یه شیطونی بزرگ کرد و تلفن برداشت و گفت:

 

حسین جون شیرینی بده بابا شدی

 

 

بابات نفهمیدم چطور آمد خونه مامان بزرگت اونم مثل بقیه منو یه مدلی نگاه میکردtitle= انگار من عوض شده باشم .خجالت

خیلی خوش حال شده بودنیشخند همه اینو فهمیدن و به من میگفتن ببین به خاطر تو چطور آمدهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

زیاد سرتو درد نیارم گلم احساس میکنم خیلی خوشبختم چون تو رو دارم و مهمتر از تو

حسودیت نشه باباتو دارم من بهت که گفته بودم اول باباتو دوست دارم بعد تو رو حالا با دنیا آمدنت حتما عشقمو نصف میکنم ولی برا بابایی یه کم بیشترمیزارم.Smiley

باشه گل مامان

 

 

خدایا شکرت

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)