سلام به گل مامان
سلام به نینی خودم
سلام عزیزم میدونم مدتی بیوفا شده بودم و نمیومدم اینجا آخه نت خونه قطع بود برا همین ....
عزیزم یه عالمه خبر خوب دارم
اولی اینکه منو بابا الان تو خونه خودمونیم روز پنج شنبه ششم تیر 1392 اسباب کشی کردیم و دومی اینکه
یه خبر خیلی خوب روز 30 خرداد به همه دادم خبر اینکه.....
موقعی که از اومدنت ناامید شده بودم. تو
تو دل مامان اومدی .
میدونی چرا ناامید اخه کمر دردای شدید داشتم
قبلشم با بابایی و مامان بزرگت و بابابزرگت رفته بودیم شمال نمیدونی اونجا چقدر ورج ورجه کردم
چقدر بالا پایین پریدم چقدر شلوغ کاری کردم
چون اصلا فکرشو نمیکردم تو تو دلم نشسته باشی وقتی که 28 قراره پرم بود وقتی دیدم خبری ازش نشد به خودم گفتم حتما شب میشم .
ولی شبم پر نشدم گفتم خوب یه روز اینور اونور فردا حتما حتما میشم
ولی بازم نشدم کمی نگران شدم نکنه مشکلی پیش اومده که من پر نمیشم
.تو خونه بیبی چک 2 تا داشتم گفتم صبر میکنم اگه تا فردا نشدم یه دونشو امتحان میکنم . اونروزم خبری نبود ولی علایمش بوددددددددد .همین منو از امتحان کردن بیبی چک منصرف میکرد . پنج شنبه وقتی صبح بیدار شدم دلو به دریا زدم بعد از خونده دعای فرج و چند صلوات رفتم که .............
.
.
.
.
.
باورم نمیشد بیبی مثبت شد![]()

.دقیق تر نگاه کردم اره خواب نبودم چشمامم تار نمیدید 2 خط افتاده بود ولی من کمر درد داشتم علایم پر داشتم بازم نخواستم باور کنم 
صبر کردم گفتم شاید اشتباه شده بعدازظهر بشه دومی رو امتحان کنم 

خداروشکر تو واقعا تو دلم اومدی قبل اینکه ما اسباب کشی کنیم ممنون که به حرفم گوش دادی
بابایی میدونی چطوری فهمید من نمیخواستم بهش بگم الکی بهش گفتم پر شدم.
من همش فکر میکردم بابایی با آمدن تو مخالف باشه هیچوقت روی خوش به اینکه میگفتم بچه دار شیم نشون نمیداد
.
مامانی جونم دروغ نمیخواستم بگم
خیلی مصلحتی بود میخواستم سوپرایزش کنم
که البته نزاشتن
داشتم از خوشحالی آمدن تو پر درمیاوردم.
نمی تونستم این رازو با خودم پنهون کنم چون بهترین خبری بود که میتونستم به همه بدم .
ولی نمیتونستم به بابات بگم چون هم اضطراب داشتم هم خجالت میکشیدم
اصلا دوست داشتم یه جوری بهش بگم که مات مات منو نگا کنه ...برنامه خاصی نداشتم برا خبر دادن ولی اون روز نمیتونستم بگم پس باید خوشحالیمو با یکی سهم میکردم ولی چطور و به کی باید میگفتم ...داشتم از خوشحالی دیونه میشدم
به بابایی گفتم میخوام برم خونه مامان بزرگت منو برد و از اونورم رفت سرکار آخه اون هفته شب کار بود بابایی که رفت خیالم راحت شد
احساس میکردم ازبرق چشمام خوشحالیمو و البته دروغمو بخونه.
میدونی آخه مامانت دروغگو خیلی بدییه زود خودشو لو میده
ولی نخواستم ایندفعه خودمو لو بدم اون که رفت روم نمیشد به مامان بزرگتم بگم
تستارو تو دستمال گذاشته بودم و دادم به خاله یاسی وقتی باز کرد اول متوجه نشد بعد یه جیغ بلند زد
و رفت به مامان بزرگت اینا گفت از خجالت داشتم آب میشدم
همشون یه جوری نگام میکردن خاله نازتم اونجابود با ابوالفضل جون نمیدونم اون لحظه باید چیکار میکردم دست و پامو گم کرده بودم
همشون بهم تبریک گفتن یه جوری همشون شکه شده بودن خاله یاسی از مامان بزرگت شیرینی گرفت.![]()
پرسیدن حسین میدونه من گفتم ن ن ن نه
هنوز زوده بدونه میخوام سوپرایزش کنم 
اونشب اونجا خوابیدمو فردا صبح بابا خونه آمده بود وتنها خوابیده بود خاله یاسی یه شیطونی بزرگ کرد و تلفن برداشت و گفت:
![]()
بابات نفهمیدم چطور آمد خونه مامان بزرگت
اونم مثل بقیه منو یه مدلی نگاه میکرد
انگار من عوض شده باشم .
خیلی خوش حال شده بود
همه اینو فهمیدن و به من میگفتن ببین به خاطر تو چطور آمده![]()
زیاد سرتو درد نیارم گلم احساس میکنم خیلی خوشبختم چون تو رو دارم و مهمتر از تو
حسودیت نشه
باباتو دارم من بهت که گفته بودم اول باباتو دوست دارم بعد تو رو حالا با دنیا آمدنت حتما عشقمو نصف میکنم ولی برا بابایی یه کم بیشترمیزارم.
باشه گل مامان
خدایا شکرت


سلام به گل مامان 
