شب قدر
امشب شب سوم قدر تو این 3 شب خونه بودمو و از تلوزیون دعا گوش کردمو خوندم تو هم با مامان دعا میخوندی . بابا شب کار بود و نتونست پیش منو تو باشه و با ما دعا کنه ایشالله سال دیگه باباهم کنار منو تو دعا میخونه الان تماس گرفت و گفت چه کار میکنید گفتم دعا میخونم بهم گفت قبول باشه برا منم دعا کن سرم خیلی شلوغه نمیتونم بخونم خواستم بگم برا باباجون یه عالمه چیزای خوب آرزو کن چون منو تو رو خیلی دوست داره ...
نویسنده :
افسانه
13:33
حرف با نی نی
ناامیدی
حرف با خدا
احساس میکنم هستیو نیستی
عشق مامان مامان یه حال خاصی داره ... نمیدونم چجور بگم ... یه حالیم انگار هستیو نیستی ... دودلم انگار داری میای و از اونور یکی میخواد منصرفت کنه . دلپیچه و کمردردم زیاد شده البته هرازگاهی میگیره و بعد ول میکنه دودلم که تو آمدی تو دل مامان یا .... (( ایشالله که آمدی مامانتو نامید نمیکنی )) به تنهایی و دلتنگی مامانت فکر کن ... به اینکه اگه کنارم باشی چقدر خوشحال میشم . تازه بابایی هم خوشحال میشه .دیگه باامید بیشترخونه میاد و باهات یه عالمه بازی میکنه. اگه نیای نمیدونم دیگه خودمو با چی سر گرم کنم ...
نویسنده :
افسانه
13:27




