آفاق آفاق ، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 1 روز سن داره

زندگی دوباره مامان و بابا

شب قدر

      امشب شب سوم قدر تو این 3 شب خونه بودمو و از تلوزیون دعا گوش کردمو خوندم تو هم با مامان دعا میخوندی . بابا شب کار بود و نتونست پیش منو تو باشه و با ما دعا کنه ایشالله سال دیگه باباهم کنار منو تو دعا میخونه    الان تماس گرفت و گفت چه کار میکنید گفتم دعا میخونم بهم گفت قبول باشه برا منم دعا کن سرم خیلی شلوغه نمیتونم بخونم   خواستم بگم برا باباجون یه عالمه چیزای خوب آرزو کن چون منو تو رو خیلی دوست داره   ...
22 آذر 1392

احساس میکنم هستیو نیستی

عشق مامان مامان یه حال خاصی داره  ... نمیدونم چجور بگم ... یه حالیم انگار هستیو  نیستی ... دودلم  انگار داری میای و از اونور یکی میخواد منصرفت کنه . دلپیچه و کمردردم زیاد شده البته هرازگاهی میگیره و بعد ول میکنه دودلم که تو آمدی تو دل مامان یا .... (( ایشالله که آمدی مامانتو نامید نمیکنی )) به تنهایی و دلتنگی مامانت فکر کن  ... به اینکه اگه کنارم باشی چقدر خوشحال میشم . تازه بابایی هم خوشحال میشه .دیگه باامید بیشترخونه میاد و باهات یه عالمه بازی میکنه.                 اگه نیای نمیدونم دیگه خودمو با چی سر گرم کنم ...
22 آذر 1392

سیسمونی دختر طلا

سلام دخترم خوبی قند عسلم امروز روزیه که مامان بزرگ زهرا جهیزیه اتو آورد خونمون . منو بابایی دوتایی تو خونه بودیم که تلفن زنگ زد . خاله یاسی بود گفت تا هوا خوبه و بارون وبرف نگرفته میخوایم سیسمونی دختر طلا رو بیاریم. منو بابا هم سریع  مشغول تغیر دکوراسیون خونه شدیم . ااااااا اشتباه شد امروز اینطوری نشدیم خیلی بابا جون کمکم کرد اصلا نزاشت یه چیز سنگین بلند کنم همه وسایلارم همون طور که خواستم تنهایی چید . چون خونه ما یه خواب داره تو خوشگلم اتاقتو با ...
20 آذر 1392